نمی تونم .... نمی تونم ...
هرجا میرم تو پیش رومی
بین خاطراتم خودم و گم می کنم
چه بیهوده...که تمام خاطراتم تویی
زمان رو میشمارم
حتی زمان یادآور توست
راه می روم
آه ه ه قدمهایت را کنارم حس می کنم، پا به پای من
می نگرم خاموش
خاموشییم را فکر چشمهایت می شکند
گوش می کنم به اواز سکوت
حتی سکوتم و ناقوس خاطراتت خاموش می کند
نمی دانم
نمی دانم...
دارم دست و پا میزنم توی مرگ لحظه ای بی تو
شاید بدنبال راه فراری از این همه بی تو بودن
راهی هست؟؟؟
نمی دانم
نمی دانم
چکنم با توی که در من بودی...
حالا که رفتی گویی هنوز در منی
یا شاید مرا نیز با خود برده ای
به...
نمی دانم
نمی دانم
پی نوشت: مثل ساحل آرام باش تا دیگران مثل دریا بیقرارت باشند.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:21  توسط تارا
|
عید همه دوستای گلم پیشاپیش مبارک ...امیدوارم سال جدید سال خوب و پر از شادی و سلامتی
واسه همه باشه و در سال ۸۸ همه به آرزوهاشون برسن.
گرچه سال ۸۷ مشکلاتی واسم پیش اومد ولی با یاری خدا می شه با تموم مشکلات جنگید.
احساس تنهائی نمی کنم چون می دونم در تک تک لحظه هام خدارو دارم.و تنها عشقمه.
در ضمن سال جدید را به مارال دوست گلم و الهه نازنینم و حسن(یرمیس) عزیزم وعرفان(اریک) دوست قدیمی و خوبم و بقیه دوستام تبریک می گم. 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:24  توسط تارا
|
......برای تو......
صداهای اطراف ناهنجار بود
و تو چه آرام آمدی
چه آرام حرف زدی
و چه آرام گذشتی از من
حالا مدتهاست که تو را ندارم
تو در دنیای خود شادی
و من چه معصومانه شکستم
چه عاشقانه باختم
و چه تنها مانده ام اکنون
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:10  توسط تارا
|
...
دلم گرفته...از آدمها...ولی از بس فریاد زدم که دیگر توان حرف زدن ندارم.
اگر رفته دیگر کاریش نمی شه کرد.به من می گن بسه فراموشش کن ولی نمی توانم
زخمی که بر دلم گذاشته هر روز تازه تر می شه....داستان ما تمام نشده...دوست دارم یک نقطه
پایان داستان عشقم بزارم دفتر را ببندم و یک نفس عمیق بکشم ولی هنوز نفرت نمی زاره...چه نفرت
عمیقی ته دلم روانه شده کاش بدانی...کاش می دانست ولی چه احمقانه رفت...بی هیچ علتی...
مهم نیست، خدا دستان مرا خواهد گرفت.عشق او بالاترین عشقهاست.
خدایا کمک کن دیگر عاشق نامردی نشوم.کمک کن.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11:53  توسط تارا
|
حرف دل:
دیگر عشقی ندارم که برایش بنویسم. کاش بدانی دلتنگی من چقدر بزرگ است
یک بهانه برای زیستنم بگووو.........یک بهانه برای خندیدن...تمام لحظه هایم با اندوه
می گذرند.چه فایده دارد که کسی را دوست داشته باشی؟ به من بگو جز خوبی و محبت چه کردم
اکنون در این روزهای سختم کنارم نیست و رفت...بی هیچ بهونه....
من او را به خدا می سپارم تا تمام زخمهائی که بر دلم گذاشته خدا نیز او را مجازات کند.
خدایا او را به خاطره تمام بدیهائی که در حقم کرده مجازات کن.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:46  توسط تارا
|
برای دیدارت ستاره ها را شمردم
برای دیدارت سکوت را شکستم
ولی افسوس....
من باختم و تو رفتی ....
بی هیچ بهونه رفتی ....
من اشتباه کردم....مردم راست می گفتند تو لیاقت نداشتی...
لیاقت عشق پاک من را نداشتی.
هر روز از تو شکایت می کنم پیش خدا.
هیچ هیچ و هیچ
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 15:5  توسط تارا
|
" خدایا بس ،دلم تنگ است وهر سازی که میسازم بد آنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟ "
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 7:50  توسط تارا
|
مي خواهم حرفاي دلم را بنويسم تا شايد يكم از دلتنگي هايم كاسته بشود.
خيلي خسته ام باور نمي كردم او اينقدر ظالم باشد
اره او رفته و من ماندم با يك دنيا خاطره....دليل اينهمه ماندنش را نمي دانم
و دليل رفتنش را نيز
ولي نمي دانم با اينهمه خاطره و حرف و عشق چگونه زندگي كنم...
دستي نيست ياري كند....
روزهايم به سختي مي گذرند...
حالا شايد بگوئيد چي شده مگه ...فقط همين ادم روي زمينه ؟
نه نه....ولي من باختم...عشقمو از من گرفتند....و يا يك دل شكسته ماندم....
اشكام بي اختيار سرازير مي شوند...
ديگه همون دختر شاد نيستم... اون منو از من گرفت و رفت....
چقدر ساده ام...هنوز منتظر بر گشتشم
آيا اين عشقه....چرا عاشق شدم...؟
خداي من يه كاري براي دل شكسته و غرور از دست رفته ام بكن.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:35  توسط تارا
|
باورم كن....
دل به دريا مي زنم واسه يه لحظه ديدنت
جونو آتيش مي زنم واسه به دست آوردنت
اونقدر از عشق مي گم تا منو باور بكني
تو هم عاشقم بشي ديگه ترك من نكني
واسه به تو رسيدنم از همه چيزم مي گذرم
تا تو با من بموني ديوونه اين عادتم
اگه جسارت نباشه مي خوام بگم ديوونتم
اگر فرصت بدي تو دنيامو با تو مي سازم
شنيدم گفتي كه تو عاشق هيچ كس نمي شي
منو باور نداري مي خواي بري تنها باشي
منو از خودت نروون
منو باورم بكن
نزار بي تو بمونم
عشق و تو چشام بخون
اگه تو پيشم نمونی دلم تو دريا غرق مي شه
درياي اشكامو مي گم دلم ماتم سرا مي شه
پي نوشت:
۱-واسم دعا كنيد .... خيلي محتاج دعام
۲- حرفاي دلمو خوب بيان كرده اين شعر ...خوانندش مجيد نعمتي هست.
۳- مسافر عزیزم دلم خیلی گرفته...می دونی که...همش می گم خدا داره امتحانم می کنه اینهمه سختی داده بهم...و من با این جمله ارووم می شم...تو بهم بگووو گناهم چیه؟چرا اخه چرا
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:34  توسط تارا
|
باران را خيلي دوست دارم.خيلي بيشتر از آنچه تصورش را بكنيد.
همينقدر بگويم كه وقتي باران ميبارد امكان ندارد مرا زير سقف يا هر سايه بان ديگر ببينيد.
باران كه مي آيد عاشق مي شوم عاشقتر از هميشه و شروع مي كنم به كوچه گردي.كوچه هاي غربت اگر چه عاشقانه نيست اما ترانه هاي من از آنجا به معراج عشق مي روند.
امروز باران می بارد و من تنهام...تو نیستی اینجا ...دستی نیست یاریم کند
امروز دل من تنهاتر از همیشه هست...شاید تنهاترین آدم روی زمین من باشم
او رفته و من با یک دنیا خاطره و تنهائی اینجا مانده ام...
برگرد برگرد تا ببینی بی تو چقدر تنهام.
خداوندا تمنایت می کنم برای دل تنها و شکسته من کاری بکن....
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 8:58  توسط تارا
|